خرید بک لینک
به نام خدانشستیم دور هم سر سفره ای که به قول فاطمه مجموع مزههایی بود که آدم دلش برایش تنگ میشود: از کاهو سکنجبین و کشک و بادمجان بگیر تا حمص و کوکوسبزی. نشسته بودیم دور هم و من همانطور که کاهو را بقچه میکردم تا توی سکنجبین بزنم فکر میکردم چقدر این جمع را دوست دارم. چقدر این جمع امن است برایم. نفر اولی که وارد خانه شد باتری روح مرا زد به شارژ و تمام ساعتهای بودنشان هی حالم خوشتر شد. عمیقتر نفس کشیدم. نشسته بودیم دور هم و من یک دفعه گفتم انقدر تغییرات آدمها زیاد شده انقدر همه چیز داره عوض میشه که هیچ بعید نیست مایی که الان انقدر هم رو میفهمیم و میشناسیم و حالمون خوبه از بودن با هم، پنج سال دیگه هر کدوم کجا باشیم. چقدر هم رو بفهمیم، چقدر از هم خوشمون بیاد یا کلاهمون هم بیفته سمت اون یکی نریم که برش داریم...نشسته بودیم دور هم و فارغ از دنیا، نفس تازه میکردیم، یکی رفته بود چای بریزد، فنجانهای تابهتا جور کرده بود، نبات گذاشته بود کنارش... بعد یکی رازی گفته بود و دل من از بلندی سقوط کرده بود ته دره. دلم لرزیده بود که نکند همین امروز شروع جدا شدن مسیرهامان باشد...نشسته بودیم دور هم و من از دنیا ترسیده بودم. و کاش میشد آدم رفقایش را برای خودش، مثل خودش... نگه دارد. همیشه.  + نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد ۱۴۰۱ساعت 1:48&nbsp توسط صاد  | 

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: شنبه 14 خرداد 1401 ساعت: 16:24

صفحه بندی